محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

697

تاريخ الطبرى ( فارسي )

آنگاه بگفت تا هر چه توشه داشتند بياوردند و به ياران خويش گفت : « از اين توشه بخوردى . » و بخوردند و چون سير شدند دستور داد تا باقيمانده را به دريا ريختند . آنگاه به سخن ايستاد و گفت : « كشتىها را سوختم تا بدانيد كه هرگز سوى ديارتان راه نداريد و جامه هايتان را سوختم تا اگر فيروزى از حبشيان بود ، جامه هاى شما از آن آنها شود و توشهء شما را به دريا ريختم تا بدانيد كه حتى براى يك روز توشه نداريد اگر مردمى هستيد كه پا به پاى من جنگ كنيد و ثبات ورزيد با من بگوييد و اگر جنگ كردن نخواهيد بر اين شمشير خويش افتم تا از پشتم در آيد كه هرگز خويشتن را تسليم آنها نكنم ، به بينيد وقتى من كه سالار شمايم با خود چنين كنم كار شما چه خواهد شد . » گفتند : « همراه تو جنگ مىكنيم تا همه بميريم يا فيروز شويم . » صبحگاه روزى كه مدت به سر رسيده بود ، وهرز ياران خويش را بيار - است و پشت به دريا داد و قوم را به پايمردى ترغيب كرد و گفت : « يكى از دو بهره خواهيد داشت : يا بر دشمن پيروز مىشويد ، يا نيكنام ميميريد . » و بفرمود تا كمانها را به زه كنند و گفت : « چون فرمان تيراندازى دادم ، يكباره با بنجكان « پنجگان ؟ » تير بيندازيد . » و مردم يمن از آن پيش تير نديده بودند . و مسروق با گروهى كه دو سوى آنها پيدا نبود بيامد و بر فيل نشسته بود و تاج به سر داشت و بر پيشانى وى ياقوتى سرخ بود و به درشتى تخم مرغ و مانعى در راه فيروزى نمىديد . و چنان بود كه چشم وهرز خوب نمىديد و گفت : « بزرگشان را به من بنماييد . » گفتند : « همانست كه سوار فيل است . » كمى بعد مسروق فرود آمد و بر اسبى نشست و با وهرز بگفتند كه بر اسب